بنبست خيال…
اي كه بي من در كنار عشق سردم در خوابي…
اي كه شب گردي ودلباخته ي نور مهتابي
ميرسد روزي كه بازخم نگاه خسته ام
در همو آواره من به خدا پيوسته ام
صد هزاران شاكي دد بهر من آورده اي
بي منو آغوش من آوارگي پرورده اي
در شبو پيچ و خم كوچه ي بنبست خيال
ميرسد روزي خيالت اي غريبه به زوال
در سراب لحظه هاي روزگار سرد تو
مينشيند آه من بر سينه پر درد تو…

